
دیروز به خونه ی جدید اسباب کشی کردیم. وقتی سطحی به این قضیه فکر میکنم میشه باهاش عادی برخورد کرد، ولی اگه بخوام عمیقشو بگم خیلی دلگیره. اون همه خاطره، روزای بچگی که با شیطنتامون تو اون خونه گذشت، درس خوندنا، گریه کردنا تو جای دنجی که واسه خودم درست کرده بودم، آشنا شدن با تپلی و بوسیدنش برای اولین بار تو اون اتاق نقلی. یه سری از خاطرات رو میشه دوباره و دوباره تکرار کرد ولی این روزا و حالتا و موقعیتان که تو ذهن میمونن. تپلی عزیزم، دوست داشتم تو این شرایط توهم تو شادیم شریک بودی و پابه پام میخندیدی. ولی این تقصیر من و تو نیست که الان کنار هم نیستیم. که دیگ...
ادامه مطلب