دیروز به خونه ی جدید اسباب کشی کردیم. وقتی سطحی به این قضیه فکر میکنم میشه باهاش عادی برخورد کرد، ولی اگه بخوام عمیقشو بگم خیلی دلگیره. اون همه خاطره، روزای بچگی که با شیطنتامون تو اون خونه گذشت، درس خوندنا، گریه کردنا تو جای دنجی که واسه خودم درست کرده بودم، آشنا شدن با تپلی و بوسیدنش برای اولین بار تو اون اتاق نقلی. یه سری از خاطرات رو میشه دوباره و دوباره تکرار کرد ولی این روزا و حالتا و موقعیتان که تو ذهن میمونن. تپلی عزیزم، دوست داشتم تو این شرایط توهم تو شادیم شریک بودی و پابه پام میخندیدی. ولی این تقصیر من و تو نیست که الان کنار هم نیستیم. که دیگه هیچوقت تو یه قاب جا نمیشیم. دیگه خدا میدونه تو این خونه چه خاطره هایی قراره به ثبت برسه ولی هنوزم مطمئن نیستم دیگه بتونم باکسی مثل تو باشم. این عادیه که تو تا ابد منتظر برگشتن من نمونی و من باید با وجود اون دختر کنارت کنار بیام ولی اینکه هنوزم بعد از سه سال وقتی به تو فکر میکنم نم نم بارون میزنه رو گونم؟ عادی نیست تپلوی من، عادی نیست ..